شوریده

درخواست حذف این مطلب

حالم خوش نیست. یعنی کلا هیچ چیز خوب نیست. حال و روزگار داغون من، اوضاع اب خانواده، اعصاب خوردی های همیشگی، جادو جمبل و دخ های بی پایان و مرگبار روباه پیر. خانه ی منفور. هیچ کدام از جملات مثبت و قانون جذب و مهربانی!!های خدا! برای من فایده نداشت.برای بار هزارم و شاید هم بیشتر،این راه را پیموده ام و باز برگشته ام سر خانه اول،آن هم پریشان تر و گریان تر و افسرده تر از قبل. به جایی رسیده ام که یقین دارم که دیگر چیزی درست نمی شود. حال و بخت واقبال و آینده ی مان درست نمیشود و باید بقیه عمرمان را هم کج دار و مریز طی کنیم و من چقدر دلم می خواهد که به جای این زندگی سخت، لااقل آسان بمیرم و از خودکشی هم می ترسم چون ب.گ.ا رفتنش در آنور خیلی سخت تر از این ور است. تقریبا همه ی ارتباطم با اهل بیت هم قطع شده چون همه شان مرا پس زدند. تنها به اندازه ی مفهوم لا اله الا الله از ایمانم مانده. هرچه فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که نابودی و ب.گ.ایی بندگان به خاطر خواست خداست و هر ی جز این می گوید فقط گ.و.ه خوری می کند. حالا در این جبر بی پایان چه باید کرد؟